مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
440
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و لكن او از دختران جنيان و رسيدن بديشان محال است . مگر سلمان بن داود عليه السلام چارهاى كند . كه جنيان در فرمان او هستند . اى فرزند ، تو اكنون برخيز و بنخجيرگاه شو و اندوه و حزن از دل دور كن . كه من صد دختر از دختران ملوك بياورم و ترا به دختر جنيان كه راه بايشان نداريم ، حاجتى نيست . سيف الملوك گفت : من آن نيم كه پذيرم نصيحت عقلا * پدر مگوى كه من بىحفاظ فرزندم اى پدر ، من ترك او نتوانم گفت و ديگرى بجاى او نخواهم گزيد . پدر گفت : اى فرزند ، چه بايد كرد ؟ سيف الملوك گفت : اى پدر ، مسافران و بازرگانان حاضر آور و از ايشان جستجو كن . شايد كه ما را بباغ ارم و شهر بابل دلالت كنند . ملك عاصم امر داد كه تمامت بازرگانان و سياحان را حاضر آورده ، از شهر بابل و بوستان ارم بازپرسند . هيچكس آن مكان را نشناخت . چون مجلسيان پراكنده شدند ، يكى از ايشان كه برجاى مانده بود ، گفت : اى ملك ، اگر تو بخواهى كه آن سرزمين بشناسى ، ببلاد چين بايد شد . كه آنجا شهريست بزرگ . شايد كسى از مردمان آنجا ترا به مقصود دلالت كند . آنگاه سيف الملوك گفت : اى پدر ، كشتى از براى من مهيا كن تا ببلاد چين سفر كنم . ملك گفت : اى فرزند ، تو بر تخت مملكت بنشين و در ميان رعيت حكمرانى كن . سيف الملوك گفت : اى پدر ، خوبست اجازت دهى من خود ببلاد چين سفر كنم . اگر مقصود يافتم ، فبها و گرنه در سفر ، دل من بخواهد گشود و تشويق خاطرم بيك سو خواهد شد و بسلامت بسوى تو باز خواهم گشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سيف الملوك از پدر اجازت سفر خواست .